تبليغاتX
40cheleh - طلائیــــــــــــــــــــــــــه
شنبه هفدهم آذر 1386
طلائیــــــــــــــــــــــــــه

سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم / سرم می لرزید / منظره ی بیرون رو مثل خطوط موازی تیره رنگی می دیدم / در هاله ای از خواب و بیداری اسیر شده بودم / می خواستم داد بزنم اما مثل اینکه حضرت عزراییل قصد کوتاه اومدن نداشت / هیچ اراده ای از خودم نداشتم / سهمم از این دنیا فقط یه دم و بازدم بود / می خوام خوب تصور کنی چی می گم !!!/ هر چی زودتر می خواستم تا برسیم تا لا اقل یه نیروی خارجی منو از این برزخ بکشه بیرون / دوس داشتم ببینم اونجا رو / بله بالاخره رسیدیم / تا چشم کار می کرد خاک بود و خاک بود و خاک / خار بود و خار بود و سیم خار دار / بی اختیار یاد موسی وصی اله افتادم / انگار بهم وحی شد / درست مثل موسی / ندا اوومد : فاخلع نعلیک یا اصغر / آهسته و پیوسته با صدای گرم رفقا همراه / اینجا رو بهش می گن سرزمین فانوس / سرزمین باکری / سرزمین بچه های خون گرم آذری زبون / راوی شروع کرد به تعریف / من بی شعور تازه داشتم خجالت می کشیدم / آخه این قدر ادم بی معرفت / بابا آخه اینا هم یه زمون مثل من نفس می کشیدن / اوومدن به خاطر من جنگیدن / حالا به ظاهر نیستن / اما ساحر قلبم شهید آوینی چقدر قشنگ میگه :شهدا مانده اند و این گذر زمان است که ما را با خود برده است. / هر طوری با خودم کلنجار میرم  میبینم من لایق نبودم اینجا دعوت شم./ بهش می گن طلائیه / تو ظاهر هیچی نداشت /  ولی منو خیلی تحت تاثیر قرار داده بود / کم کم داشتم رنگ خاک می شدم / آخه تمام متعلقاتم رو رها کرده بودم / دیگه تلفن همرام هم آنتن نمی داد / ارتباطم با عالم خارج قطع شده بود / ولی انتن خودم پرپر بود / آخه تا چند متری دکل شهدا بودم / نزدیک اور مشترکین بنده و خدا / شرکت مخابراتی خود خدا / تازه داشتم سیراب می شدم / انگار یکی زد تو پس گردنم و گفت دیگه اعتبارت تموم شده فعلا تا همین جا بسه / می بایست بر می گشتیم / دلم نمی اومد خیلی حالت بدی  داشتم / چاره ای نبود مست و خراب / نه . خراب خراب خراب / خودمو رسوندم به ماشین / دوباره تکیه دادم به پنجره / اما دیگه این خطوط تیره نبودن /  این دفعه خطوط همه  سبز و سرخ شده بودن /فقط یه جمله می تونم بگم : این طلائیه عجب طلاییه.... 

       

                    

 

     

به قلم کارشناس اقتصادی اصغر رحیمی در 11:14 | | لینک به این مطلب